خیلی تنهام

یه روز بهم گفت:

میخوام باهات دوست بشم آخه من اینجا خیلی تنهام....

بهش لبخند زدم و گفتم:

آره میدونم فکر خوبیه، من خیلی تنهام....

یه روز دیگه بهم گفت:

میخوام تا ابد باهات بمونم آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....

بهش لبخند زدم و گفتم:

آره میدونم فکر خوبیه، منم خیلی تنهام....

یه روز دیگه بهم گفت:

میخوام برم یه جایه دور، جایی که هیچ مزاحمی نباشه.

وقتی که همه چیز حل شد تو هم بیا اونجا.

آخه میدونی من اونجا خیلی تنهام....

بهش لبخند زدم و گفتم:

آره میدونم فکر خوبیه، منم خیلی تنهام...

یه روز تو نامه برام نوشت:

من اینجا یه دوست پیدا کردم آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم:

آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام....

یه روز تو نامه برام نوشت:

من قراره با این دوستم تا ابد زندگی کنم. آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام...

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم:

آره میدونم فکر خوبیه، منم خیلی تنهام....

حالا اون دیگه تنها نیست و از این بابت خوشحالم.

چیزی که بیشتر از این خوشحالم میکنه اینه که هنوز نمیدونه من تنهای تنهام....



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: داستان
[ جمعه ۱۳٩٠/٢/۳٠ ] [ ۸:٠٧ ‎ب.ظ ] [ ✿سحرناز✿ ]