دختر و پسر جوانی...

دختر و پسر جوانی در دل شب سوار بر موتوری می رانند .

آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند .

دختر : یواش تر برو من می ترسم .

پسر: نه این جوری خیلی بهتره !!

دختر : خواهش می کنم من خیلی می ترسم .

پسر : باشه ولی اول باید بگی که دوسم داری !!

دختر : دوست دارم حالا میشه یواش تر بری؟

پسر : منو محکم بگیر

دختر : خوب حالا میشه یواش تر بری ؟

پسر: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو بر داری

و روی سر خودت بزاری آخه نمی تونم راحت برونم اذیتم می کنه !!

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شد .....

برخورد یک موتور سیکلت با ساختمانی حادثه آفرید .....

در این سانحه که به علت بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد ،

یکی از دو سر نشین زنده ماند و دیگری در گذشت !!

پسرک از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود .

پس بدون اینکه دخترک را مطلع کند با ترفندی

کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست

برای آخرین بار دوستت دارم رااز زبان اوبشنود

و خودش رفت تا او زنده بماند !!!!

دمی می آید و باز دمی می رود .

اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی

تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد

 



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: داستان
[ دوشنبه ۱۳٩٠/۳/٩ ] [ ٢:۳٢ ‎ب.ظ ] [ ✿سحرناز✿ ]