دیوار

-من دیدمش. انقده گنده است از بابام هم گنده‌تره. علیرضا می‌گه خیلی هم زور داره و می‌تونه با یه انگشتش بابامو له کنه!. اگه بیای کوچه می‌تونی ببینیش. همیشه یه قوطی حلبی می‌ذاره دم در خونه‌اش و می‌شینه روش. هیشکی هم نمی‌تونه نیگاش کنه. زهرا چرا نمیای کوچه؟

مامان زهرا صداش کرد. زهرا رفت و توپش پیش من موند.

دیوار کاهگلی یه وجب کوتاه شده بود. گفتم: زهرا میای تو کوچه مامانم بشی.

-گفتم که مامانم نمی‌ذاره!

دوباره پرسیدم: مامانم میشی؟

-جواد من برات لالایی می‌خونم. تو هم بخواب. باشه؟

سرم رو روی کاهگل گرم و آفتاب‌خورده گذاشتم. درست جایی که فکر می‌کردم زهرا وایساده. چشام رو بستم. زهرا روی موهام دست می‌کشید و می‌خوند. لالا لالا گل پونه... گدا اومد در خونه... لالا لالا گل نرگس... لالا لالا گل شبدر...

روی زانوهای زهرا خوابم برد. مامان زهرا صداش کرد. از خواب پریدم. زهرا رفت.

  دیوار کاهگلی سرد بود و برف پشت دیوار تلمبار شده بود.

-زهرا بیا کوچه آدم برفی درست کنیم.

- من بلد نیستم.

-پس بیا با نرگس فاطمه خانوم خاله بازی کن. تازه می‌تونی با من و علیرضا عروس دوماد بشی.

-جواد تو واسم حلقه می‌خری. همه‌ی عروس دومادا حلقه دارن.

-من فقط یه دونه حلقه دارم. اون خیلی بزرگه. رنگشم قرمزه. من همیشه اونو دور کمرم می‌چرخونم. نمی‌دونی چه کیفی داره!

-من حلقه قرمز نمی‌‌خوام. حلقه دخترخاله‌ی مامانم الماسه. جواد الماس چیه؟ حلقه تو هم الماسه؟

-نمی‌دونم باید از مامانم بپرسم.

به طرف اتاق دویدم.

-زهرا مامانم گفت حلقه‌ی من پلاسجیکیه.

-من حلقه پلاجیکی نمی‌خوام. الماس می‌خوام.

-آخه من که پول ندارم. هروقت پول‌دار شدم ده تا شایدم صدتا واست حلقه خریدم.

- من حلقه پلاجیکی نمی‌خوام. نمی‌خوام. تازه عروس دومادا فقط یه دونه حلقه دارن.

مامان زهرا صداش کرد. زهرا رفت و عروس دوماد رو با خودش برد...

  دیوار گاهگلی کوتاه‌تر شده بود. قطره‌های بارون دونه‌دونه روی صورتمون می‌ریخت. زهرا پشت دیوار داشت برام شعر می‌خوند:

باز باران با ترانه... با گو‌هرهای فراوان...

باز باران با ترانه... با گوهرهای فراوان...

به آسمون نگاه کردم یه دونه قطره بارون افتاد تو چشمم. زهرا دوباره خوند: باز باران با ترانه...

بارون هی تندتر می‌شد و زهرا می‌خوند: باز باران با ترانه...

زهرا شعر رو بلد نبود. فقط می‌خوند: باز باران با ترانه. من همون رو هم دوست داشتم.

مامان زهرا صداش کرد. زهرا رفت و بوی بارون و کاهگل رو هم با خودش برد...

 دیوار کوتاه شده بود.

-جواد امروز مامانم اسمم رو کلاس نقاشی نوشته. خانوم معلم بهم گفت یه گل بکش من عکس تو رو کشیدم. می‌خوای ببینی؟

-آره نقاشی‌تو بنداز این‌ور دیوار ببینم.

زهرا می‌پرید بالا تا نقاشی رو پرت کنه این‌ور دیوار اما نمی‌تونست.

-جواد من قدم نمی‌رسه.

-بابا این که کاری نداره. با نقاشیت یه موشک درست کن، بعد شوتش کن این‌ور دیوار.

-جواد من بلد نیستم موشک درست کنم.

-پس تو چی بلدی. عروس دومادی که بلد نیستی! شعر که بلد نیستی! خاله بازی که بلد نیستی! برو از باغچه‌تون یه سنگ پیدا کن بذار وسط نقاشیت بعد پرتش کن این‌ور دیوار.

زهرا نقاشی مچاله شده رو پرت کرد تو حیاط خونه ما. نقاشی رو باز کردم. نقاشی شکل خودم بود.

-زهرا تو نقاشیت خیلی خوبه. من بیچاره بلد نیستم نقاشی کنم.

-جواد عکستو بزن رو دیوار اتاقت. مامان من عکس بابایی رو زده رو دیوار اتاق.

  دیوار  کوتاه شده بود. زهرا می‌تونست از پشت دیوار دستش رو بلند کنه و من ببینم. من هم دستم رو بلند کردم تا زهرا ببینه.

  دیوار بازم کوتاه شده بود و من می‌تونستم زهرا رو ببینم. می‌تونستم وایسم  و ذل بزنم تو چشماش. اونم این کار رو کرد. یه حس عجیب تو ما زنده شده بود. وقتی به هم نگاه می‌کردیم تا بناگوش سرخ می‌شدیم و دستامون می‌لرزید.

  رفتم کنار دیوار کاهگلی. چند تا عمله بنا داشتن آجر روی آجر می‌ذاشتن. یکی ملات می‌ریخت، یکی دیگه آجر می‌ذاشت. داد زدم: سگ‌مصب چی کار می‌کنی؟ یکی از عمله‌ها گفت: آقات گفته دیوار بچینیم. میگه حیاط همسایه دید داره و تو خونه پسر عذب دارین و خوب نیست حیاط همسایه رو بپاد. آقات می‌گه ناموس همسایه، ناموس اونه.

زهرا رو پشت دیوار دیدم. باد توی روسری گل‌دارش پیچید. گره روسری باز شد. باد توی موهاش پیچید. هوس کردم دست به موهاش بکشم. یکی از کارگرها یه آجر سرخ گذاشت روبروی صورت زهرا و زهرا پشت دیوار گم شد.

  دیوار بلند شده بود و دیگه کاهگلی نبود. یه دیوار آجری بود که من و زهرا رو از هم جدا می‌کرد. پشت دیوار وایسادم. زهرا اومد. دیگه دمپایی پلاستیکی پاش نبود. صدای تق‌تق صندلاش بند دلم رو پاره کرد. زهرا گفت: جواد چرا به قولت عمل نکردی و واسم حلقه نخریدی؟! دیر بجنبی کار از کار گذشته...

  دیوار از بالا تا پایین ترک خورده بود. دل‌شوره داشتم. دو هفته بود زهرا پشت دیوار نیومده بود. صدای تق‌تق صندل‌هاش مثل همیشه نبود؛ خیلی آروم قدم می‌زد. پرسیدم: زهرا مریض شدی؟

-آره مریضم. تموم بدنم داره می‌سوزه. انگار یه تیکه شیشه رفته زیر پوستم و داره تنم رو می‌سوزونه.

-شیشه که تو تن نمی‌ره.حتما یه خاره.

-خار نیست. مطمئنم شیشه‌ست.

-لابد از ندیدن من قلبت شکسته شیشه‌هاش رفته تو تنت.

-احمق عوضی تو فکر کردی کی هستی که درباره من این‌جور حرف می‌زنی؟! اون چیزی که اذیتم می‌کنه تویی. آخه تو خار تو چشمام شدی. دیگه دلم نمی‌خواد ببینمت. برو گم شو.

زهرا رو توی کوچه دیدم. از هم پاشیده و به هم ریخته. دستاش کبود و ورم کرده بود. تخم چشماش به زردی می‌زد. لای در وایساده بود و با التماس از مادرش می‌خواست اجازه بده بره تو. اما بی‌فایده بود. صدای مادرش رو شنیدم: تو دیگه به درد من نمی‌خوری. این همه واست زحمت کشیدم، این دستمزدمه؟! خودت بگو این دستمزدمه؟ سیگار کشیدی گفتم: عیب نداره. از سرت می‌افته. مشروب خوردی گفتم: جوونه. کراک دیگه چه کوفت و زهرماری بود که رفتی طرفش. من دختر علیل و بیمار نمی‌خوام. برو واسه همیشه برو. در بسته شد. زهرا رفت بدون این که کسی صداش کنه.

نویسنده: سپیده نازیار 9/آذر/1388

/ 4 نظر / 4 بازدید
شئهد

ميخواستم بهت خسته نباشيد بگم id:amin_joon_2011

فاطمه

[ناراحت]... گاهي واقعا حرفي واسه گفتن نيست

یه عشقه جدید

قربووووووووووووووووووونت برم عشقیییییییییی شمارمو بزارم بم میزنگی؟؟؟؟خانومی من بدجور عاشقت شدم آی لاو یو سو ماچ[قلب][قلب][قلب][ماچ][ماچ][ماچ]

پایگاه خبری سبد نیوز (www.s‌a‌b‌ad‌news.com)

ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی پایگاه خبری سبد نیوز پس از ماه ها تحقیقات آکادمیک و میدانی به این نتیجه رسید که تنها در سه حوزه فرهنگ و هنر ، اقتصاد و فن آوری اطلاعات اخبار و رویدادهای گوناگون را از ده ها خبرگزاری ، روزنامه ها، سایت ، شبکه های ماهواره ای و... جمع آوری کند و در بخش ها و زیر مجموعه های تخصصی در اختیار علاقمندان بگذارد. چناچه شما نیز همچون هزاران کاربر دیگر دغدغه هایی از جنس هنری ، اقتصادی و یا آی تی دارید با ما همراه شوید و در صورت تمایل می توانید آخرین اخبار این پایگاه را در سایت و یا وبلاگ خود داشته باشید، کد اخبار سبد نیوز را از آدرس زیر در وبلاگ خود کپی کنید: http://www.s‌a‌b‌ad‌news.com/links.php با تشکر پایگاه خبری سبد نیوز www.s‌a‌b‌ad‌news.com