تکه‌های چادرنماز

: مامان... مامانی...

صدای مادر را از توی آشپزخانه شنید:

: چته دختر... مگه سرآووردی؟!...

خوش‌حال به سمت مادر دوید:

: مامانی امروز نه ساله شدم.

: مبارکه عزیزم. ماشالا هزار ماشالا دیدم چه‌قدر بزرگ شدی!

: مامانی بهم نماز یاد می‌دی؟

: عزیزم سرم فعلا شلوغه. بذار واسه یه وقت دیگه.

: مامانی نمی‌شه الان...

: گفتم که، بذار بعدن.

عصر پدر به خانه برگشته بود. چادرش را سر کرد و پیش پدر رفت. پدر روی کاناپه لمیده بود و با دکمه‌های کنترل ورمی‌رفت.

: مو رو بپیچند و فر کنن...

: زلزله‌ی هفت‌ونیم ریشتری ایتالیا تعداد زیادی زخمی و کشته...

: اشهد ان لا...

: قربون چشات، می‌خوام بشم فدات...

برادر کوچکش روی صندلی ننویی نشسته بود و به صفحه‌ی بزرگ تلویزیون زل زده بود و تند تند تاب می‌خورد و غژغژ صندلی توی گوشش می‌پیچید.

: بابایی بهم نماز یاد می‌دی؟

: بذار واسه یه وقت دیگه.

: بابایی آخه من امروز نه ساله شدم.

: آفرین، آفرین عزیزم. اما بذار واسه بعد. الان سریال شبکه‌ی ام.آی.تی.وی شروع می‌شه.

: بابایی خواهش می‌کنم. شما قبلن هم گفتین بعدن. اما هیش‌وقت یادم ندادین.

: برو از مامانت یاد بگیر.

دختر سرش را ناامیدانه پایین انداخت.

: مامان هم همیشه کار داره. می‌گه واسه بعد.

: داری کلافه‌م می‌کنی. زود برو بشین سر درس و مشقت. یالا برو فیلم شروع شد...

به اتاقش رفت و در را محکم پشت سرش بست. صدای بلند موسیقی جاز از اتاق مادر و سروصدای فیلم مهیجی که پدر تماشا می‌کرد تمام گوشش را پر کرد. مادربزرگ از توی آینه نگاهش کرد.

: نمی‌دونم اینا کی می‌خوان یه نماز به اون کمر صاحب مرده‌شون بزنن؟

گره چادر را باز کرد. از کشوی کمد قیچی را برداشت و چادری را که مادربزرگ برایش دوخته بود پاره کرد. گوشه‌ای کز کرد و به تکه‌های چادر خیره شد.

نویسنده:

سپیده نازیار

/ 2 نظر / 6 بازدید
آرمین

آخییییییییییی مفهوم داستانت اینکه اینقد خانواده بی اهمیتن که به شوق خوندن نمازدخترشون اهمیت نمیدن![دلشکسته] درسته؟[گل]

سپیده

مرسی دختر کوهستان. صفحه ی قشنگی داری. [ماچ]