قلب من دست کیه؟!

غروب بود. دختر کنار جاده‌ی عشق نشسته بود. رهگذرها می‌اومدن، نگاش می‌کردن، می‌خندیدن و آروم از کنارش ردمی‌شدن. دختر قلبش رو درآوورد و توی دستش گرفت و گفت: هرکی بتونه درِ قلب من و واکنه تموم عشق و امیدم رو بهش هدیه می‌دم.

همه می‌اومدن. یه کلید می‌انداختن تو قلبش. کلید رو هی تکون می‌دادن تا بتونن بازش کنن اما قلب باز نمی‌شد. دختر بهشون نگاه می‌کرد، می‌خندید و توی دلش مسخره‌شون می‌کرد. دل دختر از سنگ شده بود. اون هم سنگ سخت و سیاه و محکم خارا.

مردا آرزو داشتن می‌تونستن به قلبش راه پیدا کنن اما بی‌فایده بود. یه رهگذر اومد. رهگذری که کسی نمی‌شناختنش. توی نگاش یه تیر بود که به قلب دختر اصابت کرد. دختر هاج‌وواج نگاش کرد. رهگذر دست کرد تو جیبش و یه کلید درآوورد و اونو تو قلب دختر فروکرد. دختر متعجب شد. دریچه‌ی قلبش باز شد. پسر موفق شده بود. دختر رو محکم تو بغلش گرفت و به خودش چسبوند. قلب پسر تندتند می‌تپید. دختر گرمای تن پسر رو حس کرد و قلبش سرخ شد.

قلب دختر دیگه سیاه و کبود نبود. قلبش از سنگ خارا نبود. قلب دختر یه قلب سرخ بود که با حرارت عشق می‌تپید.

 

 

/ 1 نظر / 8 بازدید
dani

زیبا بود [گل]