بر جدار خستگی­هایم

تنهاترم امروز

زانوهایم تاب ایستادن ندارد

می­شکنم امروز

دیشب

خودم را دیدم

که از خاطر تو رفته­ام

امروز مرا ببین

که از زندگی تو می­روم!

من قلبم را

به ساقه های بی ریشه سپردم

و گذشتم از  همه روزهای باران خورده

سلام ای صبح ظلمت دیده

سلام ای غربت تازه

سلام ای وسوسه،  ای ترس

میان بیراهه­های تنهایی­ام

انتظارت را می­کشم

تو نمی­آیی

و سهم من از تو

همین بیراهه­های تنهایی است

/ 2 نظر / 5 بازدید
سانازجوووووووونت

خوشحالم که به نصیحتم گوش دادی قربونت بشم دلم برات تنگیده نامرد خط جدیدتو شمارشو بم بده بیشعور[نیشخند]

پریسا

سلام مطالبت قشنگ بود دوست داشتی به من هم سر بزن و اگه مایل بودی بهم لینک بشیم[دست]