داستان غمگین

یه روز دختره به بهونه
استخر از خونه میزنه بیرون و میره سر قرار.

سر قرار پسره ازش می پرسه:

امروز با چه بهونه ای زدی بیرون ؟

میگه به بهانه استخر ، پسره هم میگه خب اگه با این سروضع بری خونه که میفهمن!

بیا خونه ما سر تو خیس کن بعد برو..

دختره هم قبول میکنه

دختره میره حموم تو این موقع پسره به دوستاش زنگ میزنه ..

دوستاش که میرسن یکی یکی میرن توی حموم...

آخری که میره هر چی منتظر میمونن بیرون نمیاد

وقتی میرن توی حموم می بینن هر دوی اونا رگ دستشون رو زدن و پسره با خونش نوشته
بود : نامـردا . . . خواهرم بود ناراحت

/ 45 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ماهین

وبت خیلی خیلی قشنگه ومطلبات هم فوق العادس[گل]

leila

سلام ممنون از اینکه به یادمونی داستان هم خیلی جلب بود

علیرضا

نا مردی به قول دوستم ببخشید یکم رکید هستش ولی باید بگم رفاقتا بوی شاش گرفته

reza

وبلاگت زیبا و مطالبش خواندنی است.موفق و شاد باشی

dany

واقعا غمگین بود.مطلبات خیلی زیباست مرسییییییییی[لبخند]

dany

سلام آیدا جون میخواستم بدونم این داستان حقیقت داره یا فقط یه داستانه؟[گل]

dany

مرسی از اینکه جواب دادی[لبخند]

ایدا جون این داستان نیست .من میشناسمشون . میخوای بقیش را هم برات بگم؟

هادی

سلام فقط میشه همین رو گفت: هرچه کنی به خود کنی گر همه نیک و بد کنی موفق باشید با احترام: هادی - مشهد [گل]

طاهر

وبلاگ خوبی داری گلم ب منم سر بزن [گل]