دل بهونه گیرم

شب که میخوام بخوابم دلم بهونه داره

هنوز تو خاطراتم نیگات تنهام میذاره

می سوزم از فراقت فریاد از این حکایت

از تو جدام کردند این آخرین شکایت

از گریه ى شبونم کسی خبر ندارد

از چشم های خیسم باران خون ببارد

صدها پل خراب هم پشت سرم شکسته

بغضی شبیه یک درد راه صدامو بسته

مویم سپید گشت و یارم خبر ندارد

دست نوازشی نیست تا غم زدل برآرد

می نالم از غم عشق تا جان زتن درآید

یا تن رسد به جانان یا این زمان سرآید

از یار گفته بودم؟ می سوزد از جدایى

او هم اسیر دستیست فریاد بی صدایی

/ 2 نظر / 6 بازدید
رامین

ممنون ار تو هر رور تو یه تجربه خواستنی است شاید باید این گونه می شد تا معنی زندگی را یاد بگیریم! فردا هم روز توست نترس تو موفق می شوی... به نیمه پر قلبت نگاه کن... تو هنوز هم دلت دریاست خودت نمیدانی...